دختری از اتاق زیرشیروونی
نويسندگان

سال نودم با همه ی خوبی ها والبته بدی های که امیدوارم فقط نصیب من شده باشه، نه شما، داره نفسای آخرش و می کشه.

سال خوبی نبود. لااقل برای من... چه کسی خبر داره ؟ شاید سال دیگه بدتر از این باشه! شایدم نه، بهترین سال زندگیم باشه.

سال نو که شروع شد یه چیزی رو یادتون بمونه! اینکه تموم میشه. چه خوشی و چه ناخوشی. سال نو هم میاد و میره و هیچ چی نمی مونه جز خودت و خودت و خاطراتت. پس یادتون باشه کوله بار خاطره تون و فقط از خوبی ها پر کنید. آدم های بی ارزش و چیزای بی ارزشی که ذهنتون و مشغول کرده رو  همراه با خونه تکونیتون بندازین سطل آشغال. بیاین تو سال جدید فقط زندگی کنیم... فقط زندگی...

اگه بی انصاف نباشم باید یه خوبی امسال و حتما بنویسم و اون ... تولد دختری از اتاق زیرشیروونی بود. بعد از کنارگذاشتن شعر تنها قوت قلبم همین دختر بود. دختری که هنوز ناگفته های بسیاری داره و سعی داره سال جدید و طور دیگه ای شروع کنه. پس منتظر این دخترم باشید.

می خوام از همه ی دوستای خوبم که تو این یک سال با نظرای قشنگشون به این کمترین منت گذاشتن تشکر کنم. واقعا هم فقط همین هاست که می مونه. دوستی ها و مهربونی ها.

سال نو رو به همه ی شما مهربونا تبریک میگم و آرزو می کنم بهترین ها نصیبتون بشه. ببخشید اگر اومدید و من نتونستم زود بهتون سر بزنم چون دارم  میرم و حدودا یک ماهی نیستم.

به خدای بزرگ خودم و خودتون می سپارمتون.

سالتون نو، عیدتون مبارک.

 

[ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

سلام

این مقدمه فقط یه گلایه ست.

گلایه نه از اون عزیزایی که قدم رنجه می کنن و نظر لطفشون و برای این کمترین می گذارن، نه... بلکه از اون دسته جماعت آشنایی که با خوندن وبلاگم به خودشون اجازه می دن راجع به من هر فکری که دلشون می خواد بکنن، تو گذشته ی من سرک بکشن و تجسس کنن و دنبال مخاطب شعرا و نوشته هام بگردن.

مریم فقط می نویسه چون عاشق نوشتنه، چون این کلمه ها هستند که به ذهنش هجوم می یارن و از قلمش جاری می شن. شاید اصلا مخاطب خاصی برای نوشته هاش وجود نداشته باشه شایدم...

اصلا وبلاگ جایی برای نوشتن همین مطالبه. خیلی بده که آدم تو حصار قرار بگیره و نتونه اون چه که به ذهنش می یاد و به زبون جاری کنه .

بی خیال...

تقدیم به تمام کسانی که عشق را فهمیدند ولی فهمیده نشدند.

 

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف، به شهر نگاه می کنم.

دلم تنگ شده.

دلم تنگ شده برای اونی که هیچوقت دلش برام تنگ نشده.

دلم تنگ نشده.

دلم تنگ نشده برای اونی که همیشه دلش برام تنگ شده.

دلم می سوزه.

دلم می سوزه به حال خودم که همیشه اسیر تناقض بین این دوإ.

دلم می گیره.

دلم می گیره ازاین چرای بزرگ همیشگی که :

"من تورا دوست دارم، تو دیگری را، و دیگری دیگری را"

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روزاز تپه ی مشرف،  به شهرنگاه می کنم.

جنگیدم.

با دنیا جنگیدم.

با عالم و آدم جنگیدم.

با زمین ... با زمان ... با تقدیر ... با سرنوشت ... با فاصله ... با تفاوت ...

با همه چیز و همه کس جنگیدم.

برای تو جنگیدم.

حتی ... برای تو با خودم هم جنگیدم.

رسیدم.

به تو رسیدم ... اما ... دیگه...

نجنگیدم.

برای تو با خودت نجنگیدم.

چون نتونستم که بجنگم ... نخواستم که بجنگم.

چون نذاشتی که بجنگم ... نخواستی که بجنگم.

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و همچنان از تپه ی مشرف، به شهرنگاه می گنم.

شدم آدم برفی ای که عاشق آفتاب شده، آب می شه ونمی فهمه!

شدم ستاره ای که عاشق سپیده دم شده، محو می شه نمی فهمه!

شدم صیدی که عاشق صیاد شده، اسیرمی شه و نمی فهمه!

شدم ماهی ای که عاشق ساحل شده، می میره و نمی فهمه!

نه .. مگه می شه نفهمه؟!

می فهمه اما دوست داره این آب شدن و... دوست داره این محو شدن و... دوست داره این اسیر شدن و... حتی دوست داره این مردن و... اگه بشه اسم همه ی این ها را گذاشت: عشق !

"وتو چه می دانی که عشق یعنی چه؟"

 

 

[ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم .

فکر می کنم .

به تو فکر می کنم .

به تو که دوری از من فکر می کنم .

به تو که نزدیکی به من فکر می کنم .

فکر می کنم .

به من فکر می کنم .

به من که پر شده از تو فکر می کنم .

به من که آرزوی هر شب و روزش شده تو فکر می کنم .

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز ازتپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم .

مثل دختر دم بختی که آرزوش پوشیدن لباس سفید عروسیشه ، منم تو حسرت پوشیدن لباس سفید توام .

پس کی میای ؟

کی میای دست بذاری رو شونه هام... که برگردم و محو نگاهت شم ؟ سرم سیاهی بره و چشام دودو بزنه . قلبم وایسه وقتی دستم ومی گیری تو دستت و با خودت می بری ...

می بری تا یه نقطه ی سفید بشم و گم نشم تو سیاهی ...

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و همچنان از تپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم .

ازت می ترسم ...

خیلی ازت می ترسم ولی بی صبرانه به انتظارت نشستم .

میگن : میای !

می گن : میای روزی که همه می رن وقتی خوابن .

وقتی من سرم می خوره به سنگ تو ، و بیدار می شم .

بیدار می شم و میگم : آخ...

آخ که چقدر شیرینه سردردی که بعدش بیدار شی و ببینی همه چیز خواب بوده !

میگن : ...

راستی راست میگن :


"تو پایان کبوتر نیستی ؟"

 

 

 

[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم !

خودم شنیدم...

خودم دیدم...

خودم حس کردم...

خودم شنیدم... صدای شکستنم و وقتی بقیه یواشکی توی قلبشون بهم می گفتن :« بیچاره » . صدای ساتور ی که بلند می شد و با قدرت می خورد به استخونام و می شکست تمام من و ...

خودم دیدم ... له شدنم  و توی اتاق زیرشیروونی ، با چشمای خودم دیدم وقتی که آوار شد روی سرم تمام باوری که یک روز فکر می کردم واقعیت داره !

خودم حس کردم ... برای اولین بار توی زندگیم با تمام وجودم تنفر و حس کردم !

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم !

منتظرم ...

منتظر شنیدن صداش وقتی می کوبه به سقف و خبر می ده از اومدنش!

منتظرم که بیاد و بدوام سمت پنجره ، پنجره رو باز کنم که هجوم بیاره روی گونه هام و یکصدا بشه آواز چشمام با صدای قشنگش . عطرش بپیچه توی اتاق زیرشیروونیم و نفسم بند بیاد از پرشدن بوش توی تمام تنم .

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و همچنان از تپه ی مشرف ، به شهر نگاه می کنم !

ببار...

ببار بارون...

ببار بارون که منتظرم ...

ببار بارون که منتظرم و دلم داره می پوکه ...

ببار تا بفهمم کجای سقف زندگیم ایراد داشته که اتاقم یخ زده از سرما ؟!

ببار تا خدا دعای من و زودتر قبول کنه که کمکم کنه تا بتونم بگذرم  چون ...

« این نیز بگذرد »

 

 

[ دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

من دختری از اتاق زیر شیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف، به شهر نگاه می کنم !

اینجا، زندگی می کنم .

اینجا، زندگی رو دوست  دارم .

اینجا، زندگی رو زندگی می کنم .

همه می گن : تو مسافری ! اینجا مال تو نیست!

پس چرا من اینجا رو مال خودم می دونم ؟

چرا خالص ترین اکسیژن از هوای اینجا وارد ریه هام می شه ؟

چرا محکم ترین قدم هام، رو زمین اینجا، جا می مونه ؟

چرا فقط شوق برگشت که پای رفتن و بهم می ده ؟

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف،  به شهر نگاه می کنم !

توی ذهنم اتاق زیرشیروونی ای و تجسم می کنم با جاده ی مارپیچی که بهش ختم میشه به اسم جاده ی موسیقی که دو طرفش  پر شده از سپیدارای بلند. غروبا روی تپه می شینم و به شهر نگاه می کنم درحالیکه آروم آروم توی تاریکی شب فرو می ره با چراغای چشمک زنش!

من همین جا زندگی می کنم .

پس چرا دوباره توی ذهنم تصورش می کنم ؟

چرا اینجا رو همینطوری که هست تصور می کنم ؟

چرا اینجا رو همینطوری که هست آرزو می کنم ؟

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و همچنان از تپه ی مشرف،  به شهر نگاه می کنم !

من توی اتاق زیرشیروونی زندگی می کنم اما...

مثل فرهاد، هنوز...هنوز...هنوز...

" توفکر یک سقفم "

[ چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

دوباره سلام ...

می خوام با دختری آشناتون کنم که قراره بعد از این دل نوشته هاش و تو وبلاگم بذارم!

خوشحال میشم و خوشحال می شه اگه نظرتون و راجع بهش بهمون بگین !!!

این اولین دل نوشته شه ! با هم بخونیم ؟؟؟

 

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه ی مشرف، به شهر نگاه می کنم !

توی دستای کوچیکم دستای بزرگ کسی و احساس می کنم که جدایی ازش برام غیرممکنه !

کسی که روزی نشده که که باهاش حرف نزنم و گرمای نگاه مهربونش و حس نکنم ! و چقدر شیرین و لذت بخشه این احساس !

احساسی که گاهی اوقات تمام وجودم و مال خود می کنه و اون وقته که بهترین لحظه ی زندگیم رقم می خوره !

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و هر روز از تپه مشرف، به شهر نگاه میکنم !

شاکی می شم از آدمایی که گاهی اوقات ازش شاکی می شن . خودم هم قبلنا جزو همون دسته از آدما بودم اما دیگه دختر خوبی از اتاق زیر شیروونی شدم و خوب به این پی بردم که هر کاری که می کنه درسته و درسته ودرست!!!

من دختری از اتاق زیرشیروونی ام و همچنان از تپه ی مشرف، به شهر نگاه میکنم درحالیکه اولین دل نوشته م و تقدیم می کنم به بزرگترین و هواخواه و هوادارم  یعنی..................."خدا" 

هوام و داشته باش مثل همیشه ! دوستت دارم خدا ، دوستم داشته باش!!!

میگن شروع هرکاری بدون آوردن اسمش ناتمامه، پس دختری از اتاق زیرشیروونی هم اولین دل نوشته ش و با نام تو شروع می کنه :      

                               "بسم الله"

 

[ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

نمیدونم شاید اگه سهراب زنده بود یه تغییر اساسی تو طرز فکرش میداد !!!

به جای شستن چشم ها...

آره چشم ها را باید بست ...

اصلا نباید دید...

کمتر از یک هفته مونده تا ماه رمضون !!! اگه از درگیری ها دانشگاه خلاص بشم بعد از تقریبا سه ماه برمیگردم خونه !!!

میخوام شروع به یه کار بزرگ کنم و ...

یه نفر و میشناسم که زندگیش خوراکه رمانه !!! یه رمان واقعی ...

ماه رمضون وارد فاز اول نوشتن میشم . فاز اول مربوط میشه به یه جورایی جمع آوری داده ! میخوام بشینم پای صحبت یک زن !!! زنی که زندگیش سرشار از حواث مختلفه !!!

امیدوارم تنبلی نکنم و بنویسم !!!

اینطوری هم یه کار مفید انجام دادم و هم سرگرم میشم و برای مدتی از درگیری های ذهنیم خلاص میشم !!!

به امید خدایی که همیشه با منه و جایگاهش جایی نیست جز قلب من !!!

[ دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

دوست دارم در تو گم شوم و در تو دوباره پیدا

نمی خواهم یادم باشد لحظه ای از یادت جدا

در این  هجوم  دلتنگی  در این لحظه ی  وداع

نازنین دوست داشتنی  می سپارمت به خدا

[ چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

به  یکبار دیدن تو را راضی ام

به  شوق  نگاه تو  من  باقی ام

چگونه  بدون  تو  من  سر کنم

تو تنگ بلوری  و من  ماهی ام

چه می شد تو دریای بی ساحلم

مرا قطره از موج خود دانی ام

شدم شهره ی شهر درسوزعشق

ولی  نزد  تو  طبل  تو خالی ام

ز  آه    دلم   آسمان   گر گرفت

من ازتوکه ساکت شدی شاکی ام

مگیر  خرده  بر  حکم   دلدادگی

در این محکمه من خودم قاضی ام

به مهر وبه افسون و افسانه نیست

بزن تیشه بر من که  خود بانی ام

 

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

من با  تمام  خستگی  در تو تنیدم

ای پوستین  سرد  من  ای بهترینم

نه ضربدرنه جمع ونه تقسیم ومنها

ممتد   کشیده   خط  ما  مهرآفرینم

گرچه نگاه توهمیشه روبه بالاست

من سال ها نقشی  فتاده  بر زمینم

کردی توآویزدوگوشم قصه ی درد

درد  غم  تو آنچنان  و من  چنینم

چون آهوی غمگین دورافتاده ازدشت

صیادی  من صید  تو در این کمینم

پیش از زخاطر رفتن من از نگاهت

من می روم از  یاد تو  ای  نازنینم

 

 

[ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

تمام حسرت دلم خلاصه شد در این کلام

فقط برای  یکدفعه مرا صدا  کنی  به نام

توازکنارچشم من چه ساده می کنی عبور

همین نشان سادگی برای  من شده  حرام

چرا صدای قلب من  به گوش تو نمیرسد

تو که سکوت  ممتدم دلیل  می کنی  مدام

تمام عمر منتظر به  لحظه ی  وصال  تو

دریغ روزگار من نگشت لحظه ای به کام

نگرد  گشتم   و  نبود   میان  جامدادی ام

که پاک کند ز خاطرم  تمام این خیال خام

برو  که  آرزوی  تو  دلم  به گورمی برد

ولی نگو که عشق من  ندارد  اندکی  دوام

[ پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

من    همان   گل    سفید    مریمم

قلب پرغم تورا  این منم که مرهمم

پتک بر سرم شده سرنوشتمان جدا

خسته زین زمانه وروزگار درهمم

خلوت تو پرشده از حضور دیگری

شخص سومی که شد آفت توبا منم

هرنفس به یاد تو  آید و برون رود

ای دلیل  بازدم  ای  دلیل  هر دمم

پرشده  بدون تو خاطرم زخاطرت

فکر خام کودکی  لحظه های باهمم

بعد مرگ من بیا پرده از رخم گشا

تو به نام محرم  و تو به نام همدمم

 

 

[ جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

خوش به حالت یعقوب

یوسف تو برگشت

یوسف من  اما

بر نخواهد گشت

یوسف من را گرگ

پیش چشمانم خورد

بعد هم پیراهنش

را به غارت برد

خوش به حالت یعقوب

یوسفت در چاه و

کاروان هم در راه

یوسفم را اما

نیست یاری در راه

خوش به حالت یعقوب

یوسفت را دیدند

یوسفم را خونین

در کفن پیچیدند

خوش به حالت یعقوب

یوسف تو رفت و

گشت در مصر عزیز

یوسف من اما

شد در این عصر غریب

خوش به حالت یعقوب

دیده ات بینا شد از

بوی خاتون وختن

دیده از دستم رفت

زعطر کافور کفن

کلبه ی احزانت

شد گلستان یعقوب

غم این هجرانت

یافت پایان یعقوب

خوش به حالت یعقوب

یوسف تو برگشت

یوسف من اما...

[ جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

در این زمانه ی نامرد من مرد نمی بینم

دراین جهان پر از درد من مرد نمی بینم

[ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

به جای سنگ، گل فرش راهت می کنم آقا بیا

تمام  ثانیه ها  را  نذر  نگاهت  می کنم آقا بیا

[ چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

سخن از  هیچ نگفتم  که مرا هیچ کنی

علف  هرز   دلت  دور   دلم   پیچ  کنی

تو که هردم دم از آیینه دلت می زده ای

خبر از چینی بشکسته  مرا   هیچ کنی؟

[ جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]

سلام

دیگه نمیخوام شعر بگم !

این تصمیمی کاملا جدیه و به هیچ وجه مگر به شرط پیدا کردن یه دلیل محکم که اونم بعید میدونم تغییر نخواهد کرد!

شعر من و از هستی ساقط کرد ! کاش هیچوقت رو به شعر نمی آوردم ! ولی خیالی نیست ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است !

این آخرین شعری از منه که تو این وبلاگ گذاشته میشه :

 

هنگام غروب به خاکم بسپارید

آندم که سیاهی شب روشنی آفتاب را از زمین می رباید

آندم که سپیدی کفنم در سیاهی شب نمایان می شود

براستی که تا سیاهی نباشد سپیدی معنا ندارد

تابوتم را بر دوش باد بگذارید

و خاطراتم را در گوش آب نجوا نکنید

بر روی سنگ مزارم جز نقشی از گل مریم

و نامی از مسافر غریب چیزی ننویسید

بر روی خاکم گل ها ی قاصدک بکارید

شاید خبرم را به گوش نازنینم برساند

نوشته هایم را در گنجه ی خالی خاک خورده ی گوشه ی اتاق نگذارید

هر وقت دلتنگم شدید به سراغشان بروید

چون آن ها بدون من زنده اند و من بدون آن ها...

تاریخ مرگم را روز تولدم بنامید

و به جای خاک مرا به یاد بسپارید

 

[ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آذرکشب ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

متولد1367 دانشجوی مهندسی کشاورزی دانشگاه زنجان
آرشيو مطالب
امکانات وب
RSS Feed

علي لهراسبي-راهرو